عشق

ارسال شده توسط محمد واثق هاشمی در 6th جولای 2009

دلم را آهني کردم مبادا عاشقت گردد
ندانستم تو اي ظالم دلي آهن ربا داري
دلا ديشب چه مي کردي تو در کوي حبيب من؟
الهي خون شوي اي دل تو هم گشتي رقيب من!
اندکي عاشقانه تر زير اين باران بمان
ابر را بوسيد ام تا بوسه بارانت کند
نگاهي کردي و از خود نگرانم کردي
نگران ، پيش نگاه دگرانم کردي
من نظر باز نبودم ، تو به يک چشم زدن
در چراگاه نظر ، چشم چرانم کردي
يک روز رسد غمي به اندازه ي کوه
يک روز رسد نشاط اندازه ي دشت
افسانه ي زندگي چنين است عزيز
در سايه ي کوه بايد از دشت گذشت!
عشق تو همچون افقي بي انتهاست
قلب من خالي ز هر رنگ و رياست
زندگي با آرزو ها روبروست
با تو بودن از برايم آرزوست
اي عشق مدد کن که به سامان برسيم
چون مزرعه ي تشنه به باران برسيم
يا من برسم به يار و يا يار به من
يا هردو بميريم و به پايان برسيم
سال ها پرسيدم از خود کيستم؟
آتشم؟ شورم؟ شرارم؟ چيستم؟
ديدمش امروز و دانستم کنون
او به جز من ، من به جز او نيستم
شب هاي دراز بي عبادت، چه کنم
طبعم به گناه کرده عادت چه کنم
گويند کريم است و گنه مي بخشد
گيرم که ببخشد زخجالت چه کنم
نمي دانم که دانستى دليل گريه هايم را
نمي دانم که حس کردى حضورت درسکوتم را
و مي دانم که ميدانى ز عاشق بودنت مستم
وجود ساده ات بوده که من اينگونه دل بستم
نمي خواهم بجز من دوست دار ديگري باشي
نمي خواهم براي لحظه اي حتي به فکر ديگري باشي
نمي خواهم صفاي خنده ات را ديگري بيند
نمي خواهم کسي نامش به لبهاي تو بنشيند
نمي خواهم به غيرازمن بگيرد دست تودستي
نمي خواهم کسي يارت شود در راه اين هست

ishq

رویکرد از خشم به عشق

ارسال شده توسط محمد واثق هاشمی در 29th ژوئن 2009

خشم ُُ عشق و امید از همه عواطف رایجترند

کنترل این عواطف مشکل است

چرا که تاثیر آنها بر زندگی شما بسیار –

و از انگیزشی توانمند برخوردارند .

خشم امید را تباه می کند ُ

و عشق پدید آورنده امید است

عشق

شاهزاده و دختر فقير

ارسال شده توسط محمد واثق هاشمی در 22nd ژوئن 2009

سال ها پيش در يك سرزمين دور شاهزاده اي وجود داشت که تصميم به ازدواج گرفت. او ميخواست با يکي از دختران سرزمين خودش ازدواج کند. به همين دليل همه دختران جوان آن سرزمين رو دعوت کرد تا سزاوارترين دختر را انتخاب کند.در بين اين دخترا دختري وجود داشت که خيلي فقير بود اما شاهزاده را خيلي دوست داشت ومخفيانه عاشقش شده بود . وقتي دختر قصه ما ميخواست به مهماني شاهزاده بره مادرش برايش گفت دخترم چرا ميخواي به اين مهماني بروي تو نه ثروتي داري نه زيبايي خيلي زياد . دخترک گفت مادر اجازه بده تا وو شانس خودم را امتحان کنم تا حداقل براي آخرين بار اوراببينم.

روز مهماني فرا رسيد. شاهزاده روي به تمام دخترا کرد و گفت من به هر کدام از شما يه دانه گل ميدهم و هر کس که ظرف شيش ماه زيباترين گل دنيا را پرورش بدهد همسر من ميشه. دخترک فقير هم دانه را گرفت و آن را داخل گلدان کاشت. سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد. دخترک با تمام علاقه به گلدان ميرسيد و به اندازه برايش آب و آفتاب ميداد اما بي نتيجه بود و هيچ گلي سبز نشد.

سرانجام شيش ماه گذشت و روز ملاقات فرا رسيد. دخترک گلدان خالي خودش را به دستاش گرفت و به صف ايستاد. اما دختراي ديگر هر کدام با گلهاي بسار زيبا و جالبي که به گلدان داشتند به صف ايستاده بودن. شاهزاده به گل ها و گلدان ها نگاه ميکرد اما از هيچ کدام راضي نبود . تا اينکه نوبت به دخترک فقير رسيد . دخترک از اينکه گلي به گلدان نداشت خجالت ميکشيد اما شاهزاده وقتي گلدان خالي را ديد با تعجب و تحسين به دخترک خيره شد . روي به تمام دخترا کرد و گفت اين دختر ملکه آينده اين سرزمينه. همه متعجب شده بودن دختراي ديگر با گلدانهاي قشنگي که داشتن حرسشان گرفته بود. همه به شاهزاده گفتن که او دختر اصلا گلي به گلدان نداره . شاهزاده گفت بله درسته که هيچ گلي داخل اين گلدان سبز نشده اما بايد بدانيد که همه دانه هايي که من به شما داده بودم خراب بودن و اصلا نبايد گلي ازآندانه ها سبز ميشد . همه شما تقلب نموده ايد ………….

ولي اين دخترک زيبا به خاطر صداقتش سزاوارترين دختر اين سرزمين است

پسر عاشق

ارسال شده توسط محمد واثق هاشمی در 22nd ژوئن 2009

دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در شفاخانه بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر. چشم هایش همیشه به دری بود که همه از آن وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن ازشفاخانه به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی معني که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبانی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود .
دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا آدمهاي پيدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک پول بگیرد . و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند ولی ای کاش دختر از نگاه پسر می فهمید که او عاشق واقعی است ..

عشق دردناک

ارسال شده توسط محمد واثق هاشمی در 19th ژوئن 2009

عشق دردناک است *** نه برای تو، نه برای او *** فقط و فقط *** برای من

برای من که *** بذر عشق را کاشتم *** با اشک! آب دادم

با دل محبت کردم و *** کس دیگری *** درو کرد.


ღ♥ღهــــــــــــــرات دانلــــــــــــــود ღ♥ღ دارای حق کپی رایت می باشد .